تبليغاتX
زیر نور ماه
دست نوشته های یک طلبه + افاضات مدعی العموم

مقدمه نوشت:
همه چیز از یک کل کل ساده شروع شد! یک کل کل ساده با روحانی گرامیه صاحب وبلاگ! از روزی که حاج آقای محترم وبلاگ مطلبی راجع به ازدواج نوشتند، اینجانب با این بیان که: "حاج آقا میخاید متنی بنویسم که کسی دیگه ازدواج نکنه؟؟!!" خودم را درگیر این مسئله کردم! و حالا میبایست روی حرف خودم باشم و متنم را بنویسم!
البته باید عرض کنم که متن زیر صرفا نظر نویسنده یعنی اینجانب نیست،بلکه تحقیقی سرپایی از بعضی از جوانان در سن ازدواج نیز در آن استفاده شده و از آن جایی که بعد ها خود نویسنده نیز ممکن است اقدام به این کار یعنی امر خطیر ازدواج بنماید لذا از تمامی کسانی که از هویت نویسنده آگاه میباشند خواهشمند است این هویت را لو ندهند!

واما خود متن:
بگذارید از اینجا شروع کنم که در دنیای امروز وسایل ارتباطی پیشرفت چشم گیری کرده از وجود تلفن و موبایل (با وجود خط های ارزان قیمت و در واقع مجانی چون ایرانسل!) بگیر تا دنیای بزرگ و جازیه اینترنتو چت و ....
با وجود این حجم از وسایل ارتباطی ،ارتباط برقرار کردن با دیگری بسیار راحت و سهل شده است و کسی از اینجا می تواند با فرد دیگری از شهر دیگری ارتباط برقرار کند و دیگر نیازی به پرسه زدن در خیابانو متلک پرانی و ... نیست!
وجود این وسائل و چگونگی استفاده از آنها به خطری اساسی برای ازدواج دائم تندیل شده است.
ازدواج دائم قطعا حسن ها و نکات مثبتی دارد؟! ولی نکات منفیش بیشتر در چشم میزند! مثلا فرض کنید شما ازدواج کنید!(فرض محال که محال نسیت!!) به محض ازدواج، شما مسئول خواهید بود! اگر مرد باشید،مسئولیت حفظ و حراست از خانه و شکل معمولی آن تامین مایحتاج خانه را دارید و اگر زن باشید باید سنگر خانه را حفظ نمایید و این مسئولیت زمانی چند برابر میشود که بچه ای نیز متولد شود و حالا حساب کنید میزان مسئولیت را !! اگر با افراد متاهل نیز صحبت کنید خواهند گفت که از روز اول بعد از ازدواج مدام صبح تا شب سرکار هستند تا بلکه پولی برای نان روز و شبشان در آورند و در اکثر اوقات خانم ها نیز مجبورند به آقایان پیوسته و با هم کار کنند و این در حالیست که:

          

مجرد بودن مساویست با آزاد بودن و آزادی واژه ایست که با مجرد بودن پیوند خورده است. دوست عزیزی میگفت: "بدان و آگاه باش که تو با ازدواج ،آزادیه خود را داری میدهی ،پس مراقب باش که به جای آن چه چیزی به دست می آوری؟!"
مجرد یعنی کسی که از ساعت 6صبح تا 12 شب در اختیار خودش است(با فرض اعتماد کامل والدین به فرزند در نظر بگیرید!) و هرکاری که دوست دارد انجام میدهد در حالیکه با ازدواج این آزادی خیلی خیلی محدودیت میخورد و به قولی تو دیگر 100درصد خودت نیستی بلکه 50 درصد شده ای!
از بحث مسئولیت که بگذریم، یکی دیگر از کشش هایی که ازدواج دارد بحث مسائل جنسی است.مسئله ای که به طور کاملا طبیعی و خدادادی در همه ی افراد وجود دارد و نعمتیست از طرف خدا برای تداوم نسل.این مشکل هم به غیر از ازدواج دائم راه حل دیگری هم دارد، از نوع نا مشروع و خلاف شرعش که بگذریم ،راه شرعی در مذهب شیعه مشخص شده است و آن ازدواج موقت است، راهی که در جامعه ی امروز ما عرف پسند نیست و به دلیل مخافت قاطع و صریح عرف با آن کسی نیز حرات گفتنش را ندارد و یکی دو نفری هم گفته اند همه حسابی از خجالتشان در آمده اند! ولی در هرحال باید گفت که راهیست کاملا شرعی و نوشته شده در مذهب، هرچند که با شرایطی خاص عنوان شده است و به دلیل اطاله ی کلام از گفتن آنها پرهیز میکنم اما در هر صورت راهیست شرعی برای ارضای میل جنسی.در بحث ارضای عاطفی نیز که یکی دیگر از دلایل ازدواج میتواند باشد،میتوان با همین ازدواج موقت رفعش کرد.
     

      

قطعا ازدواج دلایل دیگری هم دارد،که برای طولانی شدن متن از گفتن آنها اجتناب میکنم ،خواننده ی محترم میتواند دلایل دیگر را ذکر نماید تا بنده راه حل بدهم! هرچند حاج آقای شاه حسینی گفته اند حتما جوابیه ای بر این متن خواهند نوشت!
نکته ی آخر اینکه تدوام نسل مشکلی اساسی ست و باید برای آن فکری کرد،زیرا در هر صورتی (با ازدواج دائم یا موقت) مسئولیت آفرین است، ومسئله ایست که نمی توان آنرا نادیده گرفت، چون در هر صورت تداوم نسل باید باشد.این ایرادیست که میتوان به بنده گرفت! و در حال حاضر جوابی برای آن ندارم!شاید خواننده ای هم نظر بتواند جوابی بدهد!



موخره نوشت:
در متن بالا ،سعی شد بیشتر به دغدغه های مهم و اساسی پاسخ داده شود! و نگارنده خود به تاکیدی که اسلام به ازدواج دائم کرده آگاه است و نمیخواهد جواب ها بر اساس آن تاکیدها باشد،هرچند ما مسلمانیم و راهمان را اسلاممان مشخص میسازد.(امیدوارم متوجه منظورم شده باشید)


حاج آقا نوشت:

چند نکته به نظرم ضروری رسید که خدمتتان عرض می کنم

 اولا تشکر از متن زیبای آقای... که فرمودند نامشان ذکر نشود

دوما این آقا مدعی العموم نیستند دچار توهم نشوید!

سوما جواب این مطلب را خواهم داد.

لازم به ذکر است که عکس ها انتخاب بنده می باشد نه نویسنده.

نگارش در تاريخ سه شنبه 1388/08/19 توسط رضا شاه حسینی |

دوباره خودم شده ام! و هزاران حرف... بالاخره قفل شکسته شد و دلیلش را درست نمی دانم. شاید باریدن آسمان اصفهان بعد از مدت ها باشد که آسمان را آبی کرد و دود و ویروس را شست...

شاید دوباره زنده شدن زاینده رود... چقدر زیباست! و باید دوباره شب ها کنار رودخانه رفت، به اصفهان نازید و البته از سرما لرزید و پیتزا خورد! هوا عالی است...!

البته زندگی جالبی هم شروع کرده ام که در پی نوشت می گویم! شاید آن هم بی تاثیر نباشد...؛ و البته هم راهی آن که باید هم راه باشد... از کامنت های خواهرانه مکنون هم نباید گذشت! بسیار برایم مفید بود...

بگذریم! فوتبال و سیاست این روزها زیاد با هم مقایسه می شوند... این چند وقت سرخابی ها(منظورم طرفدارانشان است) حس خوبی ندارند؛ حس تبانی دارند، حس دور خوردن! برای همین شهر آورد تهران کسل کننده شده است و حداقل بنده حقیر که خفن آبی می باشم اصلا بازی را ندیدم! می دانستم مساوی می شود... بعد از بازی هم طرفدارن هر دو تیم فریاد زده اند: فوتبال با تبانی(و با سیاست) نمی خوایم...! پارسال استقلال تا دقیقه 90 از حریفش پیش بود و با حرکت عجیب مدافعش پنالتی را در آخرین دقیقه تقدیم پرسپولیس کرد و بازی مساوی شد... و دست آخر حتی قرمز ها که قاعدتا آن ها دیگر باید خوش حال می بودند این شعار را می گفتند... در جمعی بودم همه اهل فوتبال جز یکی، پرسیدم از جمع به نظر شما واقعا سر کاریم؟! قبلا با هم هماهنگ می کنن؟ هر کس چیزی گفت و دست آخر آن یکی که اهل فوتبال نبود گفت: خیلی برایت مهم نباشد که این قضیه وجود دارد یانه! مهم این است که:

مردم این حس را دارند... حس تبانی... حس فریب... خود تو حتی بازی ظاهرا به این مهمی را اصلا ندیدی و این یعنی حس خوبی نداری...

راست می گفت! ومن هر چقدر تلاش می کنم در نهایت به بازیکنان و مربیان و مدیرانشان بد بینم... برایم مهم نیست ببرند یا ببازند...

حالا...! این روز ها مردم حس خوبی ندارند! حس بی تفاوتی! حس نفرت... حس دروغ...

و البته الناس علی دین ملوکهم...

نمی خواهم بگویم مسئولان و سیاست مداران دروغ گویند، متنفرند یا هر چیز دیگر؛ اساسا خیلی مهم نیست که هستند یا نیستند!! مهم این است که مردم در چشم های سیاست مداران  و حرف هایشان و کارهایشان نفرت می بینند... نفاق می بینند... دشمنی... مردم خسته اند... از نگاهشان می شود فهمید... ترانه دل نوازان به دلشان نشسته است، و آخر خط و حس تلخ نرسیدن...! واین خوب نیست... قبول کن! مردم به اخبار ایمان ندارند، به تلویزیون و به روزنامه ها؛ من خیلی انقلاب را دوست دارم! خوب می دانی، پس به سیاه نمایی محکومم نکن! ولی چشم های مردم را می بینم و حرف هایشان... تازه! خودمم مردمم! حس خوبی نیست... ومردم درد ندارند! مشتاق نفرت هم نیستند، این نفرت از بالا به همه تسری پیدا کرده... و مردم دروغ می گویند، متنفرند، نا امیدند... لا اقل بخش عادی که کم هم نیستند...

یادت باشد اماممان گفت: این مردم مردم خوبی ان... خیلی حرف است ها! این مردم هنوز خیلی خوبند... ولی حالشان خیلی خوب نیست... بد است... لا اقل آن چه من می بینم...

و البته دلایلی دارد... جامعه شناسی، معنوی، از لحاظ رسانه، روان شناسی، دلایل این گونه ای زیاد دارد... ولی به نظر من... همان دین مردم...! که بر دین پادشاهان(مدیران و سیاست مداران) استوار است...

و دین یعنی نگاه، گفتار، همه چیز...


تب نوشت!

در هفته قبل افتخار ابتلا به آنفولانزای خوکی نصیبم شد! و برای اولین بار در زندگیم 4 روز تمام تب شدید و بدن درد امانم را برید و بدتر از همه از خیلی کار ها عقب افتادم و از جمع دوستان... آمپول و قرص و دوا به جای خود... ولی خوب فهمیدم که چقدر ضعیفم! بیش از این حرف ها... در برابر نور لامپ اتاق چشمانم کم می آورد! و بشر چه قدر کم است و حقیر... آنفولانزا خوب درس هایی برایم داشت... حیف که ننوشتم...


سرو نوشت:

تا کنکور ارشد راهی نمانده، واهالی فن می دانند که اهالی حقوق جمیعا ... خوانند! و اهل درس، ولی به ناگاه تصمیم به درس خواندنم گرفته! تازه منابع را خریدم(ناقص!) و با هم قفسم برای کنکور می خواهیم بخوانیم... خانه ای داریم نسبتا بزرگ در روستای احمدآباد که خاطرات زیادی از ان جا دارم و تا 19 سالگی آن جا زندگی کرده ام... حیاطی دارد و باغی... الان در آن نه تلویزیون هست و نه کامپیوتر و نه هیچ وسیله ای دیگر... با هم قفس تا کنکور در آن خواهیم زیست و فقط آخر هفته به این جا می آییم! تجربه جالبی است... از همه جا بی خبر بودن . عصر ها کنار حوض انار های درخت توی باغچه را خوردن... غیبت نسبتا طولانیم را ببخش... دلم برایت(ان) تنگ می شود... ولی جای کسی خالی نیست! همین 2 تاییش حال می دهد! احتمال قبول شدن در این فرصت اندک بسیار کم است. ولی فرصت تدبر و خلوت برایمان مهم تر از این حرف هاست... سرو خوشگلی وسط باغچه است... زیر سایه اش دفتر خاطرات را دوباره زنده می کنم...

نگارش در تاريخ جمعه 1388/08/15 توسط مدعی العموم |

راست می گفت...

بعضی حرفا مال دفتر خاطراته...

ولی؛ توی دفتر خاطرات که نمی شه عکس گذاشت! آهنگم همین طور! تازه! اون جا که باشه کی پس

بخونتش؟!

عوضش آن جا می شود از چشم هایت گفت... از خنده هایت، اخم هایت، دست هایت و تابلوی آن کودک

معصوم... آن جا کسی هم کامنت تذکر نمی گذارد... آن جا حتی...


نگارش در تاريخ دوشنبه 1388/08/11 توسط مدعی العموم |

همه چیز از تلفن یکی از دوستان بزرگوار شروع شد. دیشب داشتم مطالعه می کردم که همراهم زنگید. او گفت فردا با چند تا از دوستان وعده کردیم ساعت ۳۰/۵ بریم کوه حالشو داری بیای منم از خدا خواسته گفتم چرا که نه حتما می آم ایشان گفتند پس خرید نان با شما بنده هم اطاعت کردم و قرار شد ساعت ۵ به بنده یه زنگ بزنند تا با هم حرکت کنیم.

اما صبح هر چقدر منتظر ماندم خبری نشد. تا ساعت نزدیک ۶بود دیدم یکی دیگه از دوستانی که قرار بود بیاد زنگید و گفت حاجی رفتم در خونه ی اون بنده خدا ولی خوابه و گفتند نمی تونه بیاد ظاهرا یه شبه کمر دردشون عود کرده بود. بگذریم که بنده به همراه آقا هاشمی مسوول بسیج دانشجویی دانشگاه اصفهان راهی کوه شدیم و جاتون خالی حلیم و عدس هم گرفتم.

وقتی کوه پیمایی می کردیم آقای هاشمی گفتند این همه مردم کجا بودند اول صبح بنده عرض کردم مردم و به خصوص کسانی که خیلی در قید و بند نیستند از ما بچه مذهبی ها پایه ترند.

گفتم وقتی ما ها برای یه کوه رفتن جا می زنیم و دست به کمر می شیم چطور می خوایم در عمل و اجرا خودمون رو اثبات کنیم.

کسانی صبح های زود ورزش می کنند و کوه می آند که شاید امثال ما آنها رو مقید به هیچ کدوم از ارزش ها ندونیم اما اونا می آند هم از فضای و هوای لطیف استفاده می کنند و هم خودشون رو به نوعی شارژ می کنند برای یه روز خوب.

به اعتقاد بنده خیلی از ما بچه مذهبی ها و فقط مدعی خیلی از کارها هستیم اما...

در حالی که اگه همه ی کسانی که دغدغه ی دین و ارزش ها رو دارند این فضاها رو خالی نگذارند بزرگترین اثر رو در اجتماع خواهد داشت. کما اینکه بنده در طول مسیر با هر کس که برخورد داشتم سلامش می کردم و همین سلام آن چنان اثری را به دنبال داشت که از هزاران کار فرهنگی بالاتر.

ایراد ما این است که کار فرهنگی سفارش شده ی خدا و رسولش را کنار گذاشتیم و فقط فکر می کنیم کار فرهنگی یعنی نشریه، مقاله، کتاب و...

نمی خوام حرف های ناامید کننده بزنم اما برای رجوع به خودمون و عملکردمون بد نیست گاها ایراداتمون رو مرور کنیم.


کوه نوشت

جاتون خالی عجب حلیم و عدس چسبید کاش می شد همیشه دسته جمعی به همراه خیلی از دوستان بریم کوه بریم دشت بریم بگیم ما هم اهل گردش و تفریح هستیم. بریم تا بدونند و بشناسند که ما اگه می گیم خدا و رسول خدا و اهل بیت علیهم السلام متحجر و خشک و مقدس نما نیستیم و تفریح و ورزش رو که همین خدا و رسولش سفارش کردند ما هم قبول داریم.

یا حق

نگارش در تاريخ جمعه 1388/08/08 توسط رضا شاه حسینی |

مظهر خدای بی همتا قرآن علمی و عینی است.

قرآن علمی مظهری علمی برای خداوند بی همتاست؛ لیس کمثله شی بنابراین چیزی همتای قرآن نیست و همانند سازی آن شدنی نیست؛ حتی اگر همه ی آدمیان و جنیان جمع شوند و همدیگر را در این کار یاری کنند، باز هم از چنین عملی ناتوانند.

و چنین است قرآن عینی و انسان کامل معصوم که مظهر عینی خداوند بی مانند است و در ملک خود شریکی و در خلق خود شبیهی ندارد. بدین جهت کسی در این امر مهم با معصوم شریک نیست و هیچ یک از آدمیان همتای او نیست.

با استناد به سخنان خود او عرضه می دارم که امام یگانه ی روزگار خویش است، کسی با او نزدیک و هیچ دانشمندی همسان او نیست، بدیل و مانندی ندارد، کانون همه فضایل است، بدون آن که وی در صدد کسب آنها باشد، بلکه این مهم تفضلی از سوی خداوند(فضیلت بخش) و وهاب است.

اگر کسی همتای امام نیست پس چه کسی به شناخت امام می رسد یا اختیار گزینش او را دارد؟ هرگز چنین چیزی شدنی نیست، در حالی که از بیان وصفی از اوصاف امام یا فضیلتی از فضایل او عقل ها به بی راهه می روند، حلم ها گم گشته، مغز ها حیران و چشم ها خسته و وامانده می شوند و بزرگان اظهار کوچکی می کنند و حکیمان سرگردان می شوند و حس کوتاهی به بردباران دست می دهد و خطیبان در بند می آیند و هوشمندان، نادان و شاعران به لکنت زبان گرفتار می شوند و ادیبان عاجز و بلیغان ناتوان می گردند، در حالی که به عجز و ناتوانی خود اعتراف می کنند.

چگونه تمام حقیقت امام وصف یا کنه او ستوده شود یا چیزی از امر او فهمیده شود یا کسی در جایگاه او قرار گیرد و چون او جامعه را از هدایت سرشار سازد؟

هرگز، امام مانند ستاره، دور از دسترس افراد و وصف ستایش گران است. پس چگونه انتخاب او در دست مردم می تواند باشد؟ عقل ها چگونه به حقیقت او راه دارند؟ کجا مانند این حقیقت یافت می شود؟

پس فقط خداوند سبحان است که شخصا امام معصوم را چون مشعلی نورانی پیش روی مردم می نهد.

اینها مشخصات میان دو قرآن علمی و عینی است و وجه اشتراکشان محسوب می شود.


 گدا نوشت

یا رضا خداوند شما را برای ما برای بندگی ما ستاره ی راهمان قرار داد. و ما نیز فهمیدیم که شناخت شما آسان نیست و به طور کامل از عهده آدمیان خارج است. اما ای دلبر و ای دلدار ما، ما می آییم و

 دست در چند ضلعی های پنجره فولادت می دهیم به امید اینکه کمی شما را بشناسیم فقط کمی.

در این روز ها که به کرامت شما نامگذاری شده است چه قدر دلم می خواهد از دل سرود آوارگیم را سر دهم که: بنویسید بر کفنم من گدای بوالحسنم.

عیدتان مبارک

نگارش در تاريخ سه شنبه 1388/08/05 توسط رضا شاه حسینی |
درباره وبلاگ

خدا را دوست دارم
و کشورم را
و همسرم را
والبته همه ی بندگان خدا را

پست الکترونیک
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
نويسندگان
پيوند ها
پيوند هاي روزانه



قالب وبلاگ